![]() |
![]() |
|
|
اگر حداكثر تلاشتان را كرده ايد، حتماً به موفقيت هايي هم رسيده ايد، قرار نيست همه به نهايت برسند. همه بهترين فروشنده يا بهترين بازيكن بسكتبال نخواهند شد، با وجود اين شما هم مي توانيد يكي از بهترين ها باشيد. (مايكل جردن)
قدر اين لحظه كوتاه را بدانيد و عصاره هر لحظه را بگيريد، اين لحظه به زودي خواهد مرد و خوب يا بد هرگز با همان شكل برنخواهد گشت. (گيو ندولين بروكس)
نقص هاي ما بازگو كننده كارهايي است كه هيچ انساني نبايد مرتكب شود، اما افتخارهايي كه به دست آورده ايم به قله هايي اشاره دارد كه فتح آنها در انحصار نوابغ است. (نلسون ماندلا)
نيروي لايزال الهي كه در وجود ماست، زماني به كار مي افتد و ما را به تلاش وا مي دارد كه سرانجام، دريابيم سرنوشت در دست خود ماست و ما در قبال زندگي خويش مسئوليم. در اين هنگام است كه زندگي ما دگرگون مي شود و كم كم چيزهايي را كه آرزو داريم به چنگ مي آوريم. (جوزف مك كلندون)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:30 توسط راحيل |
|
|
«روزي كه رفته باشم» مهمان ها رفته اند بشقاب هاي كثيف و خرده هاي نان همه جا پراكنده اند روي صندلي مي نشينم دو پايم را دراز مي كنم و آه مي كشم.: روزي كه من بروم، كدام بشقاب كثيف را به جا گذاشته ام؟ كدام نان را خرد كرده ام؟ كدام آدم را روي كدام صندلي به خميازه واداشته ام؟ (هدا حدادي)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:32 توسط راحيل |
|
|
امروز يه مطلب رو داشتم مي خوندم، با اينكه اين مطلب رو قبلاً در جايي ديگه خونده بودم ولي باز از معنا و زيبايي اون هيچي برام كم نشده بود. شايد شما هم اونو خونده باشيد ولي دوباره خوندن اون هيچ ضرري نداره. شايد باعث بشه كه يه كم به خودمون بيايم و كمي فكر كنيم ... «فقط اگر خودم را تغيير مي دادم» بر سنگ قبر كسي چنين نوشته بودند: آن هنگام كه جوان بودم و تخيلم مرز و محدوده اي نمي شناخت، در سر، آرزوي تغيير دنيا را مي پروراندم. بزرگ تر و خردمندتر كه شدم دريافتم جهان تغيير ناپذير است، پس افق انديشه ام را محدودتر كردم و بر آن شدم تا تنها كشورم را تغيير دهم. اما اين هم عملي نبود. پس از سالها زندگي و تجربه، نوميدانه آخرين تلاش خود را صرف تغيير خانواده ام كردم اما افسوس! آنها نيز كه نزديك ترين كسان من بودند، تغيير نكردند. اكنون كه در بستر مرگ آرميده ام بناگاه حقيقتي را يافته ام: تنها اگر خودم را تغيير داده بودم آنگاه نمونه اي مي شدم براي اطرافيانم تا آنها نيز خود را تغيير دهند. با انگيزه و شوق آنها چه بسا كشورم نيز اندكي اصلاح مي شد، شايد مي توانستم حتي دنيا را تغيير دهم. نظر شما چيه؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:28 توسط راحيل |
|
|
از آنچه به آساني به دست آمده، بد نگهداري مي شود. معايب ديگران، معلمان خوبي هستند. كسي كه نمي تواند گاهگاهي احمق شود، نمي تواند عاقل باشد. سايه پيرمرد بهتر از تفنگ مرد جوان است. هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادي شيرين تر خواهد بود. ابلهان در كليه ي كارها فضولي و مداخله مي كنند، جز كار خود. فراواني بيش از قحطي و گرسنگي آدم كشته است. سه چيز ناخوانده وارد خانه مي شوند؛ پيري، وام، مرگ. كسي كه مي خواهد درو كند، بايد بكارد. روزي كه صبر در باغ زندگي ات برويد، به چيدن ميوه ي پيروزي اميدوار باش. به اميد شانس نشستن همان و در بستر مرگ خوابيدن، همان.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 1:50 توسط راحيل |
|
|
خب بعد از مدتها دوباره مي خوام در مورد شعرهاي (شل سيلور استاين) صحبت كنم. الان دارم دوتا از كتاباشو به اسمهاي (چراغي در زير شيرواني) و (جايي كه پياده رو به پايان مي رسد) رو مي خونم. البته دارم يادآوري مي كنم چون قبلاً خونده بودمشون. شعرهاي شل رو خودش تصويرسازي كرده، البته نقاشي هايي طنزآميز كه وقتي بيشتر شعراش رو مي خوني بايد تصويرشم ببيني چون كاملاً به شعر ربط داره. حالا من چند تا از شعرهاي كوتاه اون كه به تصوير نيازي نداره رو براتون مي نويسم. اميدوارم خوشتون بياد. «سنگ سخن گو» چگونه بدانيم كه يك پنجره باز است؟ فقط يك سنگ پرتاب مي كنيم. آيا صدايي داد؟ خير، نداد. خوب، اين باز بود. حالا بيا امتحان كنيم اين يكي را... شترق! اين باز نبود. ****** «نبرد» دوست داري برات بگم از اون شب هولناك، وقتي كه من شجاعانه جنگيدم... نه؟ باشه، نمي گم. ****** «گيتار من» اوه فكر كن چقدر عالي بود، اگر گيتاري داشتم كه هم مي خواند و هم مي نواخت. خودش به تنهايي! – چقدر لذتبخش بود. كاش يك گيتار داشتم كه به من احتياجي نداشت.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 2:40 توسط راحيل |
|
|
خيلي وقت پيش، دوست خوبم (متولد ماه مهر) پيشنهاد داده بودند كه از سخنان دكتر شريعتي در وبلاگم استفاده كنم؛ ولي من هرچي سعي كردم و گشتم چيزي پيدا نكردم. امروز به طور اتفاقي يه قسمت از سخنان دكتر شريعتي رو ديدم كه خيلي ازش خوشم اومد. همين جا از دوستم به خاطر راهنمايي ها و پيشنهاداي خوبش تشكر مي كنم. من هميشه منتظر پيشنهاداي خوب دوستانم هستم. نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت، ولي دوست دارم از خاك گلويم سوتكي سازد و آنقدر مشتاقم گلويم سوتكي باشد به دست طفلي گستاخ و بازيگوش كه يكروز پي در پي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد و خاك خفتگان را آشفته سازد، بدين سان بشكند سكوت مرگبارم را. (دكتر علي شريعتي)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:49 توسط راحيل |
|
|
آن كليد خدا كو؟ از خدا يك كمي وقت خواست واي، اي داد بيداد! ديدي! آخر خدا مهلتش داد آمد و توي قلبت قدم زد هر كجا پا گذاشت تكه اي از جهنم رقم زد او قسم خورد و گفت: آبروي تو را مي برد توي بازار دنيا مفت، قلب تو را مي خرد آمد و دور قلب تو پيچيد بعد با چاقوي تيز نامرئي اش بال هاي تو را چيد آمد و با خودش كيسه اي سنگ داشت توي يك چشم بر هم زدن جاي قلبت قلوه سنگي گذاشت قلوه سنگي به اسم غرور بعد از آن ريخت پرهاي نور و شدي كم كم از آسمان، دور دور برد شيطان دلت را كجا، كو؟ قلب تو، آن كليد خدا كو؟ اي عزيز خداوند! پيش از آن كه درآسمان را ببندند پيش از آن كه بماني تا ابد در زميني به اين دور و ديري كاش برخيزي و با دليري قلب خود را از او پس بگيري! (عرفان نظر آهاري)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 2:27 توسط راحيل |
|
|
سلام به همگي. بالاخره امتحانات من هم تموم شد. خيلي وقته كه نتونستم مطلب جديدي بزنم، حالا ديگه با خيال راحت مي تونم به وبلاگم برسم. از همه ي دوستهاي خوبم ممنونم كه تو اين مدت به من لطف داشتن و منو فراموش نكردند. امسال براي تابستان حسابي برنامه ريزي كردم البته اگه بهم نخوره. مي خوام نسبت به تابستانهاي قبل استفاده مفيد تري داشته باشم، چيزهاي جديدي ياد بگيرم كه برام كاربرد داشته باشه وهم اينكه در مورد رشته تحصيلي ام به من كمك كنه. خط بد او هر كاري مي كند خطش تربيت نمي شود. برايش حرف مي زند. نازش مي كند. تابش مي دهد. خط هاي حسابي را نشانش مي دهد. از خط هاي پدرمادردار برايش مثال مي زند. خط هاي امروزي را رديف مي كند. نه، باز هم خطش آدم نمي شود. دوباره به بي راهه مي زند و كج و كوله مي شود. او براي خطش جاده رسم مي كند. كاغذ خط دار زير دستش مي گذارد. علامت گذاري مي كند. نه، دوباره راه خودش را مي رود. تاب برمي دارد. قلمبه مي شود. گلوله مي شود. قل مي خورد و رو به پايين مي رود. به زمين نخورده، قيژي مي كند و اريب مي رود رو به بالا. او خط بدش را مي فرستد كلاس خوش خطي. معلم خصوصي برايش دست و پا مي كند. سي دي آموزشي كرايه مي كند. نه، درست نمي شود. بك ذره خوب است. و بعدش كله معلق مي زند. او دست خطش را مي گيرد. آرام مي بردش جلو. خط بد يك قدم خوب مي رود، دو قدم، سه قدم، قدم چهارم سقوط مي كند و مي افتد. او عصباني مي شود. خط بد را تهديد مي كند. برايش خط و نشان مي كشد. مي گويد هر جور كه مي خواهد باشد، ديگر مهم نيست. و مي گذارد و مي رود. خط بد گلوله مي شود. مچاله. تنها. رنج مي كشد. روزها و شب ها، فايده ندارد. همه چيز تمام شده، خط بد مي نشيند و خوش خط ترين نامه را براي او مي نويسد.
اعظم حسن (ترنج)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 1:15 توسط راحيل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهم نيست كجا متولد شده ام و چگونه و كجا زندگي كرده ام. مهم اين است كه در آنجا كه بودم چگونه رفتاري داشته ام. (جوجيا اوكيف)
|
| نویسندگان |
|
راحيل علیرضا |
|
RSS
|