تبليغاتX
.: راحیل :.

سلام

اين تابستون حسابي سرم شلوغه! اون طور كه دلم مي خواست نتونستم به وبلاگم برسم، از همه ي دوستاي خوبم كه اين مدت لطف داشتند و به وبلاگ من سر زدند تشكر مي كنم و ازشون عذر مي خوام كه نتونستم به وبشون سر بزنم و جوابگوي لطفشون باشم. اميدوارم به بزرگي خودتون ببخشيد...

 

چشمان مترسك را

با زغال ساخته اند.

گويي براي سياه ديدن پرندگان.

        *****

خورشيد تمام روز را

بي هيچ وقفه اي در آسمان مي گردد.

شايد به دنبال ذره اي تاريكي.

        *****

گويي بادبان دل قايق است

كه اينگونه آنرا با اندكي باد،

در دريا سرگردان مي كند.

        *****

پوستي به جا مي گذارد و مي گذرد،

شايد به يادگار دوراني از زندگانيش.

مار سياه.

        *****

در كنج ديوار،

عزلتگاهي براي خود بر پا كرده است

با تارهايش، عنكبوت.

        *****

«شهرام بابوي»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:59  توسط راحيل | 
 

"درآغاز هيچ نبود، کلمه بود وآن کلمه خدا بود"
و"کلمه" بي آنکه بخواندش، وبي "انديشه اي" که بداندش، چگونه مي توان بود؟
و خدا يکي بود وجز خدا هيچ نبود
و با" نبودن " چگونه مي توان "بودن"؟
وخدا بود و با او، عدم وعدم گوش نداشت،
حرفهايي هست براي "گفتن"،
که اگر گوشي نبود ، نگوييم
وحرفهايي هست براي نگفتن،
حرفهايي که هرگز سر به " ابتذال گفتن" فرود نمي آورند.
حرفهايي شگفت،زيبا واهورايي همين هايند،
وسرمايه ي ماورايي هر کس به اندازه ي حرفهايي است که براي نگفتن دارد،
حرفهايي بيتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،
کلماتش ،هر يک انفجاري را به بند کشيده اند،
کلماتي که پاره هاي "بودن" آدمي اند.....
اينان هماره در جستجوي "مخاطب خويشند،
اگر يافتند، يافته مي شوند......

در صميم "وجدان" او آرام مي گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند،
واگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش مي کشند
ودمادم، حريق هاي دهشتناک عذاب بر مي افروزند.
و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت،
که در بيکرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي کرد
و عدم چگونه مي توانست"مخاطب او باشد؟
هر کس گمشده اي دارد،
وخدا گمشده اي داشت.
هر کسي دو تا است و خدا يکي بود.

هر کسي، به اندازه اي که احساسش مي کنند، "هست".
هر کسي را نه بدان گونه که "هست"، احساس مي کنند،
بدان گونه که احساسش مي کنند، "هست".

«دکتر شهيد علي شريعتي»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط راحيل | 
 

 

«بوز باد زمستاني، بوز تا مي تواني»

 

 

بوز باد زمستاني، بوز تا مي تواني،

چه كس گويد كه تو نامهرباني

به قدر قلب يك انسان فاني.

نفسهايت اگر گستاخ و تيز است،

دهانت را نه دندان هاي تيز است،

چو اجزاي تنت بسيار ريز است.

بخوان آواز و فريادي تو سر كن

درخت راج سرسبزي خبر كن،

رفاقتها چو آب روي كاهند،

محبتها كنون همچون سرابند.

تو هم پس هاي و هو كن راج تنها

كه اين سان زندگي شاد است و زيبا

 

بزن سرما،بزن اي آسمان سرماي جانسوز،

كه حالا كه ز خاطر رفته آن نيكي ديروز،

ندارد سردي تو آن چنان سوز.

اگر چه قلب هر آهي كني سنگ،

نباشد اين چنين دردآور و ننگ،

كه در خاطر نيايد يار يكرنگ.

بخوان آواز و فريادي تو سر كن،...

 

ترجمه منظوم : بهنام مقدم (م . رها)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:5  توسط راحيل |