تبليغاتX
.: راحیل :.

   

       باد به قلب دختر رسید؛ هوهو کشان، سرد سرد.

-          برخیز و با های نفس هایت بخارم کن، آبم کن، بسوزان.

دختر سر از تنهایی بیرون کشید.

-     با من بودی؟ گمان نکنم کسی در کنج ترین نقطه زمین، دورافتاده ترین دختر زمان را لحظه ای دیده باشد. ای کاش گفته باشی شاید! شاید با من بودی.

باد بر بلندای مژگان دختر نشست و حلقه در اندامش زد.

-          با تو بودم دختر! رحمانم گفته که از تمام رودهای جهان در تو قطره هست. از تمام باغ های زمین در تو غنچه هست. پس پای بکوب، چرخ بزن.

دختر به قعر تنهایی خزید و ناامیدی بر او چیره گشت.

-          در پنج قاره، هفت آسمان و میلیون میلیون کوچه، تنها کوچه بن بست من از رحمت رحمانت خالی است!

چگونه پای بکوبم؟ چگونه چرخ بزنم؟ وقتی دل خوش ندارم.

باد پیچید و پیچید.

-          تو چنگی، نازی، آوازی!

-          رحمانم بهشت را جز به بهانه تو بر پدر و مادرت واجب نگردانید.

دختر اشک هایش را فرو خورد و به سختی خندید.

-          برو باد. به رحمانت بگو دختر تنها به رحمانیتت تو را میشناسد.

باد رفت و ابر بر آسمان دختر سایه زد.

-          منم ابر. مستعانم فرمان داده تا ببارم و از غبار زمینی پاکت گردانم.

دختر چشم هایش را بر هم گذاشت.

-          پس ببار و پاکم کن!

ابر بارید.

-     مستعانم گفته خاک تو را از مهر و گذشت و مهربانی سرشتم و در تو حتی ذره ای از کینه و نامهربانی نتافتم. پس با خدایت مهربان باش و صبوری پیشه کن!

ابر بارید و بارید. اشک دختر در سیل ابر گم شد.

-          ابر، به خدایم بگو، دوستش دارم، بگو کنج زخم خورده دلم را به امید مهر و استعانتش التیام می دهم.

ابر رفت و دختر هنوز در قعر تنهایی اش غمگین بود.

خورشید گونه های دختر را عاشقانه بوس زد.

-          منم خورشید، خدایم فرموده تنها بر قلب تو بتابم، خدایم گفته قلب دخترسردتر از زمین است.

دختر قلب سردش را از سینه درید.

-          بتاب خورشید، بتاب!! روزی در سینه قلبی آتشین داشتم که جز به مهر خدایم نمی سوخت.

خورشید بر بند بند قلب دختر تابید.

-     تو دختری؛ دُردانه خدا. خدایم بهشت را با همه عظمتش قربانی گام های تو کرده و صورتت را با مهر و یقین نقش داده است. تو دختری؛ دُردانه خدا. خدایم تمامی جهان را جز به بهانه دختری نیافرید.

دختر قلب آتشین را در سینه فرو کرد، اما هنوز در هاله اندوه گم بود.

درخت شاخه اش را بر گردن دختر آویخت.

-     منم درخت، قادرم فرمان داده تا تو را میوه ای بخشم که وجودت را از یاس و افسوس برهاند. قادرم فرموده که دختر برکت و رحمت خانواده است. از چه دلتنگی؟! که خدایم تاب دلتنگی ندارد.

-          دختر قلب آتشین را در سینه لرزاند. آسمان را نگاه کرد و خدا را دید.

-     خدایا من برگ نیستم، من باد نیستم، من دخترم؛ دُردانه تو. بر من ببخش نامهربانی ها و بگذر از دلتنگی هایم که تنها به ذوق محبت تو روز را به شب و شب را به روز می رسانم و جز محبتت و مهرت هیچ نمی خواهم.

 

(مریم قائم پناه)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:36  توسط راحيل | 

 سلام، سلام، بازم سلام...

خیلی خوشحالم، خیلی خیلی زیاد. اونقدر که گیج شدم چیکار کنم. خوشحالم به این خاطر که بالاخره بعد از مدتها می تونم به وبلاگم سر بزنم و مطلب پست کنم. خیلی وقت بود که تو خونه اصلا نمیتونستم وارد بلاگفا بشم و مطلب پست کنم و خیلی مشکلای دیگه که در مورد وبلاگم و کلاً سیستمم برام ایجاد شده بود ولی نمیتونستم هیچ کاری براش بکنم. حتی نمیتونستم نظراتی که برام دادن رو بخونم و...

تو این مدت وبم خیلی ساکن شده بود و خاک گرفته بودش ومن از این بابت خیلی ناراحت بودم. یاد اون ذوق و شوقی که روزای اول افتتاح وبلاگم داشتم می افتادم، خیلی بیشتر از این وضعی که پیش اومده بود ناراحت میشدم. تقریبا دو ماه و چند روز میشه که مطلب جدید نزدم ولی می بینم تو این مدت بعضی از دوستام من و وبم رو فراموش نکردن و مثل همیشه به من لطف داشتن و نظر هم دادن. من واقعا شرمنده ی این دوستام هستم، واقعاً ازشون ممنونم وامیدوارم بتونم جبران کنم. فکر میکنم تو این مدت خیلی از دوستام رو هم از دست دادم، خب حق هم دارن، حتما از من ناامید شدن؛ ولی من هیچ وقت اونا رو فراموش نمیکنم چون دوستای خوبی بودن....

امیدوارم در آینده ی نزدیک بتونم دوستای خوب دیگه ای هم پیدا کنم.

هرچند شاید از این به بعد هم نتونم زود به زود آپ کنم (چون درسهام واقعاً زیاده و هیچ روزی وقت خالی ندارم) ولی همین که میدونم چند وقت یه بار میتونم مطلب پست کنم، خودش برام دلخوشیه و منو خوشحال میکنه...

خب، حالا برای اول کار، فعلا به وبم یه فوت کوچولو میکنم تا یه خورده از خاکی که روشو گرفته کم بشه :

«یه جعبه بوسه»

آنها خانواده فقیری بودند. مرد وقتی دید دخترش جعبه ای را که میخواهد زیر درخت کریسمس بگذارد با کاغذ کادو مزین کرده، از کوره در رفت که «چرا پول صرف این کادو کرده ای.» با این همه، صبح روز بعد دختر کوچولو هدیه را به پدرش داد و گفت: بابا این مال تو.

مرد از این که با دختر کوچولوی خود چنین رفتاری کرده بود، شرمنده شد و کادو را باز کرد اما وقتی دید داخل جعبه خالی است دوباره خشمگین شد و با فریاد گفت: «نمیدونی وقتی به کسی هدیه ای میدی باید داخل اون چیزی باشه؟»

دختر کوچولو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به پدرش نگاه کرد و با گریه گفت: «بابا جون این جعبه خالی نیست، من یه عالمه بوسه توی اون فوت کردم، همه اونا ما تو بابا.»

مرد دوباره شرمنده شد و دستهای خود را به دور دختر کوچکش حلقه کرد و با التماس خواست، او را ببخشد.

اندک زمانی بعد، دختر بچه بر اثر حادثه ای جان سپرد. او پیش از این به پدرش گفته بود از جعبه برای سالها نگهداری کند.

مرد هر گاه دلتنگ می شد به سوی آن بوسه های خیالی می رفت و عشق دختری را به یاد می آورد که آنها را داخل جعبه گذاشته بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:50  توسط راحيل |