تبليغاتX
.: راحیل :.

سلام به همه ی دوستان. امیدوارم من رو بابت این چند وقته که نبودم و نمیتونستم بیام تو اینترنت ببخشید. راستش خیلی سرم شلوغ بود، از این طرفم هرچی به طرفه محرم میرم سرم شلوغ تر میشه و کمتر میتونم که بیام و بعدشم نمیدونستم که چی بنویسم و چی بگم ولی گفتم این پست رو یه کمی از خودم بگم و کمی واستون از خودم بنویسم واینکه راحیل من رو دعوت کرد بهونه ای شد واسه معرفی خودم

شاید تعجب کرده باشید که گفتم هرچی به محرم نزدیک میشیم سرم شلوغ تر میشه! اره من یه بچه هیئتیم درست شنیدین یه بچه هیئتی. هر کجا هم که برم جار میزنم؛ یعنی دیگه با خونم انس گرفته، هر جایی که برم بی اختیار منظور خودمو میرسونم و میگم من نوکره حسینم و افتخار هم میکنم، واقعا هم افتخار داره. میتونم بگم منو امام حسین(ع) واسه هم مثله دو تا دوست میمونیم دوتا دوسته صمیمی و قدیمی. البته شاید من تو این چند ساله که باهاش رفیقم تو رفاقت کم گذاشتم ولی اون تا حالا هیچی واسه من کم نگذاشته، هیچی. یعنی هرچی ازش خواستم بهم داده. منم نمیتونم بگم تو رفاقتمون کم نگذاشتم، گذاشتم ولی منم بهش کمک کردم؛ هرچند که میدونم کارای من به درد اون نمیخوره و همش آخرش به دنیا و اخرت خودم بر میگرده، ولی اون خیلی بهم کمک کرده و منم همچنان به کمک هاش نیاز دارم ولی چون عاشقشم نمیتونم ولش کنم. میتونم بگم به اصطلاح خرابشم، یعنی هیچ چیزی مثله پیراهن مشکیش بهم ارامش نمیده.

حضرت اباالفضلم که دیگه یه باره دیونم کرده، اصلا نمیتونم دربارش حرفی بزنم. خب فکر کنم تا حدوی فهمیدید که من کی هستم.

خب در مورد اخلاقیاتم هم :

1ـ اصولا آدم صبوریم و بیشتر ترجیح میدم که خوشبین باشم تا بدبین.

2ـ بیشتر عمیق فکر میکنم و آینده رو نگاه میکنم و بر این باورم که آینده، فردا نیست؛ آینده، همین امروزه.

3ـ دوست ندارم وقتمو برای کارای بی نتیجه و بیخود بذارم و وقت کشی کنم.

4ـ از کارایی که داخلش ریسک زیاده خیلی خوشم میاد بخصوص از رشته برق که یک غفلت مساویه مرگه حتمیه.

5ـ دوست دارم ادمه متفاوتی باشم، یعنی همش پشت یک چهره نباشم. دوست دارم همه جا برم و همه جا شرکت داشته باشم و عاشقه یادگیری هستم.

واما در مورد کارم واستون چیزی نگفتم؛ راستش من یه صدا بردارم و کاره اصلیم صدا برداریه که خب هر چند که سخته ولی هرکاری سختیهای خودشو داره پس نباید از سختیها ترسید و باید پیش رفت. رشته تحصیلیم هم برقه؛ آره برقه صنعتی، رشته ی مورد علاقم، رشته ای که عاشقه شم؛ عاشقه هیجاناتی که این کار داره وخیلی چیزای دیگه که تو کاره همین برقه.

و اما در مورد راحیل، راستش من از خوده راحیل میخوام که خودش مفصل آشناییمون رو اگه دوست داره توضیح بده. ولی فقط اینو بگم که راحیل رو مثله خواهر خودم میدونمش، فقط همین؛ از دوست داشتنش تا اعتماد و اطمینان و خیلی چیزای دیگه که میتونه بین یه خواهر و برادر باشه.

خب دیگه عزیزان مزاحمتون نمیشم.

دوستان هرکی هر سوالی در مورد کامپیوتر داشت میتونه تو بخش نظرات بیان کنه من در خدمتش هستم مزاحمتون نمیشم.

توفیق رفیق راهتان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:18  توسط | 

 

سلام

بدون مقدمه...

دوست خوبم نرگس جون (مرا بخوان) و جناب بهنام (روانگر لحظه ها) منو به بازی شب یلدا یا همون بازی سال نو میلادی دعوت کردن و قراره که پنج تا از خصوصیات خودمو بنویسم همونطوری که اونا تو وبلاگشون این کارو کردن.... ولی مثل اینکه جناب بهنام خیلی سمج و عجول هستن و منتظرن ببینن من چی مینویسم.... (البته امیدوارم که از این حرف من ناراحت نشده باشن)، همینجا از دو تا دوست خوبم به خاطر دعوتشون تشکر میکنم....

دقیقا نمیدونم چی باید بنویسم... چون فکر میکنم هنوز اونطوری که باید، خودمو نشناختم... ممکنه این خیلی بد باشه، ولی فکر میکنم که نمیتونم خیلی قاطع در مورد خودم نظر بدم... چون ممکنه بعضی رفتارها و حرکات با توجه به شرایط تغییر کنه و تقریبا طوری باشه که آدم بخواد خودشو با شرایط یه جوری هماهنگ کنه....

یه چیزی که تا حالا تونستم در مورد خودم بفهمم اینه که از مسخره کردن دیگران خیلی خیلی خیلی بدم میاد، به خصوص اگه در مورد چیزی باشه که از جانب خدا به آدما داده شده....

دوم اینکه اگه بحث تبعیض قائل شدن بوده، تا جایی که یادمه همیشه به مخالفت برخاستم و سعی کردم که با دلیل بقیه رو قانع کنم که نباید اینطور باشه.... حالا ممکنه موفق شده باشم، ممکنم هست که موفق نبوده باشم... ولی در هر حال در هر موردی خیلی ناراحت میشم و حرص میخورم اگه بحث تبعیض در میان باشه...

سوم اینکه رشته ی تحصیلیم رو خیلی خیلی دوست دارم ( گرافیک)... هر چند که گاهی اوقات به خاطر سختی کارا و کمبود وقت، حالم گرفته میشه ولی هیچ وقت نمیتونم تصور کنم که یه رشته ی دیگه به خصوص رشته ای که فنی نباشه رو بخونم و ادامش بدم، نمیتونم همش در حال خوندن باشم، باید تو درسام کار عملی هم باشه.....

خیلی دوست دارم فعال باشم و فعالیت کنم.... دوست دارم تو همه ی کارایی که انجام میدم مفید واقع بشم و اون کار رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم.... بعضی وقتا خیلی جوش میزنم که نکنه یه ایراد خیلی کوچیک تو کار به وجود بیاد که باعث شه از کیفیت اون کار کم بشه....

مطالعه رو خیلی دوست دارم و خیلی خوشحال میشم وقتی کسی بهم کتاب هدیه میده، به خصوص اگه اون کتاب در حیطه ی موضوعاتی باشه که من واقعا دوست دارم....

خیلی دوست دارم در مورد موضوعی با کسی یا کسایی بحث کنم، البته طوری که در آخر اون بحث به نتیجه برسه....

تشنه ی یادگیری هستم در هر موردی... کلاً دوست دارم چیزای جدید یاد بگیرم.. همچنین یادگیری هر چه بیشتر در مورد رشته ی تحصیلیم و کامپیوتر، هر چند نکاتی که خیلی کوچیک، ساده و پیش پا افتاده به نظر برسن... من واقعا از کسی که حتی یه چیز کوچیک به من یاد بده ممنون میشم و سعی میکنم هیچ وقت یادم نره که اونو از کی یاد گرفتم....

دیگه فکر میکنم تا همینجا بس باشه....

منم علیرضا و محمد رو به این بازی دعوت میکنم....

 

.................................................................................

 

همونطور که میدونین چند وقت پیش من و علیرضا تو این وبلاگ با هم همکار شدیم... ولی می بینین که تو این مدت از علیرضا خبری نبوده... همونطور که خود علیرضا هم تو نظرات قبلی وبلاگ گفته، متاسفانه براش کسالت پیش اومده و هم اینکه خیلی خیلی سرش شلوغه و فرصت نمیکنه که نت بیاد... منم خبر زیادی ازش ندارم.... نمیدونم، شاید از بدی وبلاگ من بوده که درست از همون موقع که با هم همکار شدیم اینطوری شد... ولی اگه جنبه ی مثبتشو در نظر بگیریم می گم که به خاطر خیرِ وبلاگ من بوده که کاراش زیاد شده و مشغول انجام اوناس، آخه کارایی که داره انجام میده واقعا مفید و مثبته.... ( یه خورده مثبت فکر کنین! )

ولی جدا از شوخی، امیدوارم که حالش خوبِ خوب شده باشه و کاراش رو به خوبی و با موفقیت به پایان برسونه... و همچنین امیدوارم بازم بتونم شاهد حضور مفیدش تو وبلاگ باشم.... واقعا جاش خیلی خالیه...

با اینکه من نمیدونم که کِی میتونه به وبلاگ سر بزنه ولی بازم اونوبه بازی سال نو میلادی دعوت میکنم.....

 

  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:4  توسط راحيل | 
 

امروز واسه من یه جورایی با بقیه ی روزا فرق داره؛ امروز واسه من یه روز متفاوته، یه روز خاص. شاید به این خاطر باشه که امروز من وارد یه سال جدید، یه سال دیگه از زندگیم میشم...

امروز روزیه که من متولد شدم؛ متولد شدم که باشم، که زندگی کنم...

این یه سال که گذشت می تونم بگم سال متفاوتی واسه من بود. تو این سال بود که وارد دانشگاه شدم، این سال غیر از دانشگاه واسه من سالی بود که خیلی فعالیت داشتم و وقتمو به نسبت سالهای قبل بیخودی هدر ندادم، یعنی فکر می کنم اولین سالی بود که اینقدر فعال بودم، با خیلی از گروهها آشنا شدم و شروع به فعالیت کردم، با افراد خیلی زیادی آشنا شدم، بچه های خوبی که از آشنایی با اونا خوشحالم... خلاصه اینکه هر چند سختیها و تلخیهایی هم وجود داشته ولی در کل، نوزده سالگی یکی از سالهای پرخاطره و خوب زندگی من بود، امیدوارم اگه عمری بود سال دیگه همین موقع بازم بنویسم «از سالی که گذشت راضی و خوشحالم»....

.... خیلی دلم میخواد تغییر کنم، خیلی دوست دارم بهتر باشم، ولی نمیشه. نمیدونم چرا! شاید چون شرایط تغییر نمیکنه؛ همه چی هنوز همونطوره که بود، شاید با تغییر شرایط باشه که منم بتونم تغییر کنم. به نظرم سعی خودمو می کنم ولی بازم نمیشه... اگه تغییری هم باشه فقط دو سه روزه.... اطرافیان هم ازم میخوان که تغییر کنم ولی...

امروز که شروع یه سال دیگه از زندگیمه، بازم سعی میکنم، سعی میکنم و سعی میکنم........

از خدا ممنونم که به من فرصت داد تا زندگی کنم و خودمو تو این سن ببینم هر چند که خیلی وقتا ناشکر بودم و همش گله مند..... ولی واقعا ازش میخوام به من کمک کنه که خوب باشم، کمک کنه که دل کسی رو نشکنم و ...

خدا جونم! کمک کن تا کارایی که خوشایندته رو بتونم انجام بدم و از چیزایی که باعث ناراحتیت میشه دور بشم و دور باشم....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 1:9  توسط راحيل |