![]() |
![]() |
|
|
یه سال گذشت... زود یا دیر... خوب یا بد... گذشت... امروز روزیه که این وبلاگ متولد و افتتاح شد... دقیقا یک سال پیش تو همین روز بود که خیلی اتفاقی و با یه آدرس خیلی اتفاقی تر این وبلاگ ساخته شد... اون روزا علیرضا نبود... خودم بودم و خودم... خدا می دونه که چقدر ذوق کرده بودم که منم یه وبلاگ واسه خودم دارم... چقدر خوشحال بودم.. اصلا نمی تونم وصفش کنم... الانشم خیلی خوشحالم و بازم ذوق و شوق دارم ولی فقط زیاد راضی نیستم... چون میدونم که خیلی بهتر از اینام میشه کار کرد ولی... راستش روز اولی که این وبلاگ ساخته شد هدفش اینی نبود که الان هست... اون روزا دوست داشتم یه وبلاگ در مورد رشته ی تحصیلیم داشته باشم... ولی بعدش فهمیدم من چیزی بلد نیستم که بخوام در این مورد بگم... هنوز خودم خیلی راه مونده که باید برم... پس اینی شد که الان هست... خوب یا بد... ولی هنوزم خیلی دلم میخواد در مورد رشته ی خودم حرفی برای گفتن داشته باشم، تا ببینم چی پیش میاد... خیلی دوست دارم مطالبی که پست میشه، چیزایی باشه که خودم نوشته باشم... و لا به لاش از نوشته های دیگران استفاده کنم، ولی نوشتنم خوب نیست... خیلی سخته... امیدوارم یه روز بشه که بتونم این کارو انجام بدم... راستی! اون شبی که وبلاگ ساخته شد، صبحش، اولین روز دانشجویی من بود... همین وبلاگ باعث شد که من تاریخشو یادم بمونه و سعی میکنم اینو هیچ وقت فراموش نکنم.... تو این یه سال خیلی از دوستان به من و وبلاگم لطف داشتن... هیچ جوری نمیشه ازشون تشکر کرد... فقط می تونم بهشون بگم از اینکه منو تنها نذاشتین ازتون واقعا ممنونم، امیدوارم بعد از اینم تنهام نذارین... ......................... یه سال گذشت... زود یا دیر... خوب یا بد... گذشت........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط راحيل |
|
لوتوس وینستاک
مارگارت فولر
لا روشفا کالد
لوئیس آرمسترانگ
کین هوبارد
رولو می
لیلی تاملین این جمله ها رو از کتابی نوشتم که از یکی از دوستان خوبم امانت گرفته بودم، ازش خیلی ممنونم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:35 توسط راحيل |
|
|
روزی از روزها، شبی از شب ها، خواهم افتاد و خواهم مُرد، اما می خواهم هر چه بیش تر بروم. تا هر چه دورتر بیفتم، نا هر چه دیرتر بیفتم، هر چه دیر تر و دورتر بمیرم. نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه، پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم، افتاده باشم و جان داده باشم، همین. « دکتر علی شریعتی » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:9 توسط راحيل |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:46 توسط راحيل |
|
|
پیراهنی به رنگ محرم
چشمهایت را بردار و خوابهایت را گوشه ای بگذار مسافران عاشوراء در راهند. بوی باران می آید،چشمهایت خیال طغیان ندارد؟ صدایی می آید،می شنوی؟ صدای سهمگین طبلها مویه زنجیرها؟ نه! این گلوی خونین نینواست که اینگونه مینوازد پیراهن محرم کجاستوقتی تمام خیابانها مشکی پوشیده اند؟ امروز کوچه کوچه این شهر، کربلاست. چشمهایت را بردار و ستاره های اشک را روشن کن مسافران عاشورا آمده اند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 3:8 توسط |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهم نيست كجا متولد شده ام و چگونه و كجا زندگي كرده ام. مهم اين است كه در آنجا كه بودم چگونه رفتاري داشته ام. (جوجيا اوكيف)
|
| نویسندگان |
|
راحيل علیرضا |
|
RSS
|