تبليغاتX
.: راحیل :.
 

...

سه سال پیش در چنین روزی...

خستم از بیان حرفای تکراری و...

"تو خود بخوان حدیث مفصل  از این مجمل"

سه سال پیش در چنین روزی...

...

29 بهمن 1386

29 بهمن 1385

29 بهمن 1384

ادامه ی اینچنینی تا چه زمانی!؟

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:18  توسط راحيل | 

 

" عیان شد دگر باره با قامت خم

چو بالای زینب، هِلال محرم"

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1:40  توسط راحيل | 

 

 

چهار فصل،

چهار روز،

چهار شب،

و ما هنوز منتظر.

چقدر از آن زمان گذشته است!

چقدر قرن می شود!

از آن زمان، بهارها گذشته و

هنوز منتظر نشسته ایم.

دو چشم خیس ما، بدون تو،

تمام لحظه های تلخ را دویده است.

درخت، زندگی

بدون میوه و بدون برگ.

چه سال ها گذشت!

ولی،

نیامدی...

 

« فاطمه خُرمایی»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:12  توسط راحيل | 
 

  • روح های بزرگ را از دو جا می توان شناخت: یکی از نیاز بیشترشان و یکی از دردهای بیشترشان.

 

  • برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن بعضی حرف ها از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست. باید از آن جا که نشسته ایم برخیزیم. قرارگاهمان را در جهان عوض کنیم.

 

  • منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد. در پرنده شدن خویش بکوش.

 

  • تنها دو جا است که هر کسی خودش است؛ بستر مرگ و سلول زندان.

 

  • از من بودن خویش به در آی، مردم شو! ذره ای شو، درآمیز با ذره ها. قطره ای گم در دریا!

 

  • با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن، نه سخت است و نه با ارزش.

 

  • کسانی که خود هیچند، می کوشند تا در دیگران، در شلوغی غرق شوند. در آن جاست که پوچی خود را احساس نمی کنند. هرگاه تنها می مانند به وحشت می افتند، چون حتی یک نفر را احساس نمی کنند.

 

      «دکتر شریعتی»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:25  توسط راحيل | 

 

شورانگیز و مصفا، شب میلاد علی

آسمان غرق تماشا، شب میلاد علی

 

گشت سیراب ز باران صفا قلب کویر

گُل برویید ز صحرا، شب میلاد علی

 

عشق همراه صمیمیت و پاکی و صفا

پای بنهاد به دنیا، شب میلاد علی

 

کینه شد در به در و آینه ها زاده شدند

گشت احساس شکوفا، شب میلاد علی

 

شرف و شرم و جوانمردی و ایثار و حیا

در دل کعبه هویدا، شب میلاد علی

 

سبز گفتارترین مرد جهان پیدا شد

آمد این مژده ز بالا، شب میلاد علی

 

مرغ دل ذوق زده پنجره را باز نمود

گفت تبریک شما را، شب میلاد علی

 

«منیره درخشنده»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:55  توسط راحيل | 
 

مژده ای باد صبا زهره ی زهرا آمد

فاطمه، فخر زن امروز به دنیا آمد

 

تو بزن مرغ سحر نعره ی مستانه ز شوق

مژده بر گُل برسان بلبل شیدا آمد

 

فاطمه آن که بُوَد نور دل و چشم رسول

از گلستان بقا پاک و مصفا آمد

 

رخ زیبای تو و قامت دلجوی تو را

حضرت دوست در این شب به تماشا آمد

 

تویی آن اسوه ی پاکی که برای تو همی

شیر مردی چون علی، پاک به دنیا آمد

 

 قدمت باد مبارک که پی عرض ادب

پیک حق سوی تو از طارم اعلا آمد

 

مریم آن اسوه ی عصمت ز نهانخانه ی غیب

پیِ تبریک تو از باغ کلیسا آمد

 

تا زند بوسه به خاک قدمت «شیرین» نیز

تا سر کوی تو با عرض تمنا آمد

 

اعظم خندانی (شیرین)""

 

مادر نامت را بر آسمان نوشتم، سرشار از زندگی شد و همه ی سروها راست قامت تر به احترام ایستادند... روزت مبارک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:51  توسط راحيل | 
 

زنگ خورد

ناظم صبح آمد سرِ صف

توی برنامه ی صبحگاهی

رو به خورشید گفت:

باز هم

دفترِ مشق دیروز خط خورد

و کتابِ شبِ پیش را

ماه

با خودش برد

*

آی خورشید!

روی این آسمان

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گِرد و کور و کبود

آدمی زاد، هرگز

دانش آموز خوبی نبود

"عرفان نظرآهاری"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط راحيل | 
 

نامی ست که در ذهن همه خواهد ماند

در بین سکوت وهمهمه، خواهد ماند

 

ماییم که هر روز به رنگی هستیم

او فاطمه (س) است و فاطمه (س) خواهد ماند

 

"بیژن ارژن"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:27  توسط راحيل | 
 

من شنیدم جویباری مویه می کرد، مانند بیوه ای که بر مصیبت مرگ فرزند خویش شیون می کند، پرسیدم: "چرا می گریی ای جویبار پاکیزه ی من؟"

و جویبار پاسخ گفت: "زیرا ناگزیرم به شهری بروم که در آن آدمی مرا خوار می شمارد، نوشیدنی های دیگر را به من ترجیح می دهد، مرا رفتگر زباله هایش می سازد، خلوصم را می آلاید و شفافیتم را تیره می سازد.

شنیدم پرندگان اندوه می خوردند، پرسیدم: "پرندگان زیبایم، چرا می گریید؟" یکی از آنها نزدیک تر پرید، بر نوک شاخه ای بلند نشست و گفت: "به زودی فرزندان آدم با جنگ افزارهای مهلک خود به این کشتزار می آیند و با ما می جنگند، گویی دشمنان خونی آنانیم. ما اکنون همدیگر را بدرود می گوییم، زیرا نمی دانیم که کدامینمان از خشم آدمی جان سالم به در می برد. هر جا می رویم مرگ در تعقیب ماست."

د راین هنگام خورشید از پشت قله ها بالا آمد و نوک شاخه ها را با تاجی از طلا زراندود کرد. این زیبایی را تماشا کردم و از خود پرسیدم:

"چرا آدمی باید آنچه را که طبیعت بنا کرده است، ویران کند؟"

 

"جبران خلیل جبران"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:20  توسط راحيل | 
 

رویای دیشبم را برمی دارم

و در یخدان می گذارم

تا روزی روزگاری

که بابای سپید مویی شدم

رویای قشنگ یخ زده ام را بیرون بیاورم،

آبش کنم، گرمش کنم

 و انگشتان سرد و سالخورده ام را

در آن بگذارم...

" شل سیلور استاین"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:36  توسط راحيل | 
 

خوشا به حال مردم با صفا.

خوشا به حال آنان که از مال فارغند، زیرا که وارسته اند.

خوشا به حال آنان که درد خویش را به یاد دارند، و در آن سرمستی خویش را می جویند.

خوشا به حال آنان که گرسنه ی حقیقت و زیباییند. زیرا گرسنگیشان نان می آورد، و تشنگیشان آب گوارا.

خوشا به حال آنان که مهربانند، زیرا با همان مهربانی خویش تسلا می یابند.

خوشا به حال آنان که دلی پاک دارند، زیرا بخشش را نصیب می برند.

خوشا به حال صلح دهندگان، زیرا روحشان بر فراز جنگ ساکن می شود، و خود زمین بایر را گلستان می کنند.

خوشا به حال آنان که تعقیب می شوند، زیرا بادپا می شوند و بال و پر در می آورند.

«جبران خلیل جبران»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط راحيل | 
 

2:25 بامداد ـ کمتر از 7 ساعت مونده به شروع سال جدید...

 

در سکوت نشسته ام و فکر میکنم... صدای تیک تیک ساعت بلند تر از همیشس... این صدا باعث میشه بترسم! باعث میشه حس کنم خیلی کارا داشتم و دارم که دیگه وقتی برای انجامشون نمونده... می ترسم...

واسه شروع سال جدید آماده نیستم...

با اینکه وقت تحویل سال، مهمونای عزیزی هم داریم؛ ولی حس میکنم تنهام...

خیلی تنها...

.....

...

 

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه ی چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

-

باز کن پنجره ها را، ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

-

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سرو سینه ی گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

-

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

 که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

ـ

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

 

"فریدون مشیری"

 

دلتون شاد و پر گل، سال نوی همتون مبارک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:40  توسط راحيل | 
 

تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

" شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل "

و تو ای چراغ راه،

ای کشتی رهایی،

ای خونی که از آن نقطه ی صحرا،

جاودان می تپی و می جوشی،

و در بستر زمان جاری هستی،

و بر همه ی نسل ها می گذری،

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی،

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی،

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرّمی می نشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز!

و تَفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش!

ای که " مرگ سرخ " را برگزیدی

تا عاشقانت را از " مرگ سیاه‌ " برهانی،

تا با هر قطره ی خونت،

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما،

" به تو و خون تو محتاج است ".

 

« دکتر شریعتی »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:13  توسط راحيل | 
 

آن حسینی را که دشمن کشت پیش چشم دوست

چشم دشمن کور، اینک عالمی مجذوب اوست

 

السلام علیک یا ابا عبدالله (ع)...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:31  توسط راحيل | 
 

الهی

ای نزدیک تر از ما به ما

و مهربان تر به ما از ما، گرفتار آن دردم که تو دوای آنی. تو آنی که خود گفتی و چنان که خود گفتی آنی.

 

الهی

عاجز و سرگردانم نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم، چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم. من کی ام که تو را خواهم چون از قیمت خویش آگاهم

 

الهی

به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب مرا که تو می توانی

 

الهی

بنده را از سر آفت نگاه دار، از وسوسه های شیطانی و از هوای نفسانی و از غرور نادانی.

 

...............

سرگردانم..........

سردرگمم................

......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:7  توسط راحيل | 

 

·         الهی اگر چه درویشم ولی داراتر از من کیست که تو دارایی منی.

 

·         الهی کلمات و کلامت که اینقدر شیرین و دلنشین اند خودت چونی.

 

·         الهی ما را یارای دیدن خورشید نیست، دم از دیدار خورشید آفرین چون زنیم.

 

·         الهی چگونه گویم نشناختمت که شناختمت و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت.

 

·         الهی ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچکاره ایم و تنها تو کاره ای.

 

·         الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار.

 

 

" استاد حسن زاده آملی "

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:43  توسط راحيل | 

................

چند وقت بود که سر در گم بودم... نمیدونستم باید چیکار کنم و چی بنویسم... واسه همین ساکن موندم... هنوزم سر در گمم... و این اواخر حال و روز خوبی ندارم... داغونم.....

................................

..................

 

مرا کسی نساخت، خدا ساخت؛

نه آن چنان که "کسی می خواست"،

که من کسی نداشتم.

کسم خدا بود، کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "منِ دیگر"م.

من یک گِلِ بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید.

و بر روی خاک و در زیر آفتاب،

تنها رهایم کرد.

"مرا به خودم واگذاشت".

 

«دکتر علی شریعتی»

 

.................................

.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:5  توسط راحيل | 
 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی یکدگر، ویرانه می کردم،

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که در همسایه صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،

لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که می دیدم یکی عریان و لرزان،

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم،

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشا،

زشتکاریهای این مخلوق را دارد! وگرنه من به جای او چو بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

"معینی کرمانشاهی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:2  توسط راحيل | 

 

چه افسانه ی زیبایی، زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسماً بهار، نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است....

 

« دکتر علی شریعتی »

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 3:59  توسط راحيل | 

 

.........هنوز زمستون به نیمه هاش نرسیده که جنب و جوش تموم شهر رو ور میداره... همه دنبال انجام کاراشون برای پیشواز عید و بهار هستن... نکنه دل زمستون بشکنه! آخه مردم خیلی زود منتظر بهار میشن.... هنوزنیمه های زمستون نشده که همه خودشونو واسه اومدن بهار آماده میکنن و کم کم به تکاپو میفتن.... اگه زمستون خیلی سرد باشه اونوقته که مردم درک میکنن که یه زمستونی هم هست اگه نه که در ادامه ی پاییز زمستون هم تموم میشه.... امسال انگار که زمستون از این موضوع ناراحت شده باشه این چند روز آخر خودشو نشون داد.... های کرد... هوی کرد.... وزید... آخرین قدرتشو به کار برد که بگه بابا منم هستم... چرا یکی نیست به بقیه بگه که هر فصلی قراره سه ماه باشه! پس چرا همیشه اونی که عمرش خیلی کوتاهه منم؟!

آره، دلشو شکستیم... بدون اینکه خودمون متوجه باشیم.... بیاین این آخرین روز ازش تشکر کنیم که این مدت کنارمون بود... بیاین درست و حسابی ازش خداحافظی کنیم تا سال بعد...بیاین دلشو نشکنیم......

 

  • « زمستان را تحقیر نکنید، بهار هر چه دارد از زمستان است.»
  • « زمستان با همه ی خشونت و سردی، متواضعانه بهار را گردن می نهد ما اما.....؟»
  • « پایان زمستان، فرصت تجدید نظر در زمین است. ما چه می کنیم؟»

                                                                ( گلبرگ ها+ تافا)  دکتر محمد رضا سنگری

و...

 

خداحافظ  فصلی که گذشت... سالی که گذشت.... و سلام فصل پیش رو... سال پیش رو.... سلام بهار....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:22  توسط راحيل | 
 

........ این چند وقته همش تو فکر این بودم که واسه روز اربعین یه پست داشته باشم ولی اینکه چی باشه و چی بنویسم رو نمیدونستم.... با خودم میگفتم خب، یه مطلب در رابطه با اربعین پست میکنم تا همین امروز... حتی گفتم شاید این پست رو علیرضا قبل از من بزنه.... امروز با خودم گفتم خب، مطلبو چیکار کنم! چی بنویسم!... از چی؟ از کجا؟.... یهو یه فکر به ذهنم رسید.... امروز، البته به تاریخ این پست میشه دیروز... از صبح تا عصر با دوستم « تربچه»، رفته بودیم تکیه ی معاون الملک واسه عکاسی از مراسم تعزیه.... راستش تا جایی که یادم میاد، تا حالا چند تا مراسم تعزیه رو با عنوانها و موضوعات مختلف اینقدر از نزدیک و پشت سر هم ندیده بودم.... چند گروه از همدان و شهرستانهای استان کرمانشاه اجرا داشتن.... به نظرم جمعیت اونقدری که باید، حضور نداشتن.... یا شایدم به نظر من اینطور می اومد.... اجراشون خیلی قشنگ بود.... واقعا خوشحالم که تو این مراسم بودم.... تصمیم گرفتم چند تا از عکسایی که از  این مراسم گرفتم رو به جای نوشتن مطلب در مورد اربعین واسه این پست بذارم.... شاید عکسا خوب نشده باشن ولی به هر حال......

اگه خدا بخواد صبح تو ادامه ی مراسم شرکت میکنم.....

 

تعزیه 1

تعزیه 2

 

 

 

 

 

 

 

تعزیه 3تعریه 4

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 2:14  توسط راحيل | 

 

یه سال گذشت... زود یا دیر... خوب یا بد... گذشت...

امروز روزیه که این وبلاگ متولد و افتتاح شد... دقیقا یک سال پیش تو همین روز بود که خیلی اتفاقی و با یه آدرس خیلی اتفاقی تر این وبلاگ ساخته شد...

اون روزا علیرضا نبود... خودم بودم و خودم... خدا می دونه که چقدر ذوق کرده بودم که منم یه وبلاگ واسه خودم دارم... چقدر خوشحال بودم.. اصلا نمی تونم وصفش کنم... الانشم خیلی خوشحالم و بازم ذوق و شوق دارم ولی فقط زیاد راضی نیستم... چون میدونم که خیلی بهتر از اینام میشه کار کرد ولی...

راستش روز اولی که این وبلاگ ساخته شد هدفش اینی نبود که الان هست... اون روزا دوست داشتم یه وبلاگ در مورد رشته ی تحصیلیم داشته باشم... ولی بعدش فهمیدم من چیزی بلد نیستم که بخوام در این مورد بگم... هنوز خودم خیلی راه مونده که باید برم... پس اینی شد که الان هست... خوب یا بد... ولی هنوزم خیلی دلم میخواد در مورد رشته ی خودم حرفی برای گفتن داشته باشم، تا ببینم چی پیش میاد...

خیلی دوست دارم مطالبی که پست میشه، چیزایی باشه که خودم نوشته باشم... و لا به لاش از نوشته های دیگران استفاده کنم، ولی نوشتنم خوب نیست... خیلی سخته... امیدوارم یه روز بشه که بتونم این کارو انجام بدم...

راستی! اون شبی که وبلاگ ساخته شد، صبحش، اولین روز دانشجویی من بود... همین وبلاگ باعث شد که من تاریخشو یادم بمونه و سعی میکنم اینو هیچ وقت فراموش نکنم....

تو این یه سال خیلی از دوستان به من و وبلاگم لطف داشتن... هیچ جوری نمیشه ازشون تشکر کرد... فقط می تونم بهشون بگم از اینکه منو تنها نذاشتین ازتون واقعا ممنونم، امیدوارم بعد از اینم تنهام نذارین...

.........................

یه سال گذشت... زود یا دیر... خوب یا بد... گذشت...........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:34  توسط راحيل | 
 

  • روزگاری بود که میخواستم ناجی جهانیان باشم. حال تنها خواسته ام این است که بتوانم در حالی از این اتاق خارج شوم که اندکی احترام و عزت نفس برایم به جا مانده باشد.   

       لوتوس وینستاک

 

  • بسیاری از ما در تلاش برای زندگی بهتر، زندگی کردن را از یاد می بریم.             

مارگارت فولر

 

  • برخی از ما توان آن را داریم تا بدبختیهای دیگران را به راحتی نظاره کنیم.         

 لا روشفا کالد

 

  • به برخی از مردم هرگز نمی شود گفت : « شما اشتباه می کنید!»        

 لوئیس آرمسترانگ

 

  • بسیاری از ما، ضعف در برنامه ریزی را با « بداقبالی» اشتباه می گیریم.    

       کین هوبارد

 

  • این عادت ما انسانها شده است که هر گاه گم شدیم، تندتر بدویم.                       

       رولو می

 

  • چنانچه با واقعیت کنار آمده باشی، به مواد مخدر نیازی نخواهی داشت.                  

لیلی تاملین

 

این جمله ها رو از کتابی نوشتم که از یکی از دوستان خوبم امانت گرفته بودم، ازش خیلی ممنونم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:35  توسط راحيل | 

 

روزی از روزها،

شبی از شب ها،

خواهم افتاد و خواهم مُرد،

اما می خواهم هر چه بیش تر بروم.

تا هر چه دورتر بیفتم،

نا هر چه دیرتر بیفتم،

هر چه دیر تر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم،

همین.

 

« دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:9  توسط راحيل | 
 

  • ره آورد مطالعه ی تاریخ، بهت و شگفتی است، تاریخ، خود مبهوت و شگفت زده ی یک روز خویش است؛ « عاشورا».
  • اگر همه جا کربلاست و هر روز عاشورا، ما باید در همه جا و همه گاه، خود را در تشنگی همه ی عطش زدگان خاک سهیم بدانیم.
  • کربلا نشان داد که با شکیب در عطشی کوتاه، می توان همیشه ی تاریخ را سیراب کرد.
  • حسین یعنی زیبایی، مگر می شود با زیبایی همراه و همسایه بود و زیبا نشد.
  • عجیب حکایتی است! « عزیز» ترین ها- حسین (ع) و یوسف (ع)- از ( گودال ) و ( چاه ) به آسمان عزت رسیده اند.
  • کارهای بزرگ را مردان آغاز و زنان تمام می کنند. کربلا، دلیل روشن این ادعاست.
  • هر کس کتاب 72 صفحه ای عشق – عاشورا- را خوب بخواند شیرازه ی سعادت را در زندگیش گسسته نخواهد دید.
  • عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد. کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود.
  • گودال قتلگاه، کانون قیامت خاک است. بی شک قیامت نیز از این نقطه آغاز می شود.
  • شیعه، سرافرازی خویش را از سرهای بر نیزه و آبروی خویش را از بی آبی عاشورا یافته است.
  • کربلا چه قدر شبیه قرآن است؛ آخرین شهدای آن اصغر و عبدا... مثل سوره های آخر قرآن کوچکند!
  • کربلا بلوغ عاطفه و اندیشه است، هر کس به بلوغ فکری و عاطفی برسد، عاشورایی است.
  • وقتی هیچ نداری باید همه چیز باشی، این درسی است که زینب به ما آموخت.
  • کربلا زیبا ترین تابلوی نقاشی است که خداوند بر بوم زمین، ترسیم کرده است.
  • کربلا بهشت زمین است با قلب های سوخته، خیمه های آتش گرفته و آسمان داغ سوزان، آری بهشت در آتش متولد می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:46  توسط راحيل | 

 

سلام

بدون مقدمه...

دوست خوبم نرگس جون (مرا بخوان) و جناب بهنام (روانگر لحظه ها) منو به بازی شب یلدا یا همون بازی سال نو میلادی دعوت کردن و قراره که پنج تا از خصوصیات خودمو بنویسم همونطوری که اونا تو وبلاگشون این کارو کردن.... ولی مثل اینکه جناب بهنام خیلی سمج و عجول هستن و منتظرن ببینن من چی مینویسم.... (البته امیدوارم که از این حرف من ناراحت نشده باشن)، همینجا از دو تا دوست خوبم به خاطر دعوتشون تشکر میکنم....

دقیقا نمیدونم چی باید بنویسم... چون فکر میکنم هنوز اونطوری که باید، خودمو نشناختم... ممکنه این خیلی بد باشه، ولی فکر میکنم که نمیتونم خیلی قاطع در مورد خودم نظر بدم... چون ممکنه بعضی رفتارها و حرکات با توجه به شرایط تغییر کنه و تقریبا طوری باشه که آدم بخواد خودشو با شرایط یه جوری هماهنگ کنه....

یه چیزی که تا حالا تونستم در مورد خودم بفهمم اینه که از مسخره کردن دیگران خیلی خیلی خیلی بدم میاد، به خصوص اگه در مورد چیزی باشه که از جانب خدا به آدما داده شده....

دوم اینکه اگه بحث تبعیض قائل شدن بوده، تا جایی که یادمه همیشه به مخالفت برخاستم و سعی کردم که با دلیل بقیه رو قانع کنم که نباید اینطور باشه.... حالا ممکنه موفق شده باشم، ممکنم هست که موفق نبوده باشم... ولی در هر حال در هر موردی خیلی ناراحت میشم و حرص میخورم اگه بحث تبعیض در میان باشه...

سوم اینکه رشته ی تحصیلیم رو خیلی خیلی دوست دارم ( گرافیک)... هر چند که گاهی اوقات به خاطر سختی کارا و کمبود وقت، حالم گرفته میشه ولی هیچ وقت نمیتونم تصور کنم که یه رشته ی دیگه به خصوص رشته ای که فنی نباشه رو بخونم و ادامش بدم، نمیتونم همش در حال خوندن باشم، باید تو درسام کار عملی هم باشه.....

خیلی دوست دارم فعال باشم و فعالیت کنم.... دوست دارم تو همه ی کارایی که انجام میدم مفید واقع بشم و اون کار رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم.... بعضی وقتا خیلی جوش میزنم که نکنه یه ایراد خیلی کوچیک تو کار به وجود بیاد که باعث شه از کیفیت اون کار کم بشه....

مطالعه رو خیلی دوست دارم و خیلی خوشحال میشم وقتی کسی بهم کتاب هدیه میده، به خصوص اگه اون کتاب در حیطه ی موضوعاتی باشه که من واقعا دوست دارم....

خیلی دوست دارم در مورد موضوعی با کسی یا کسایی بحث کنم، البته طوری که در آخر اون بحث به نتیجه برسه....

تشنه ی یادگیری هستم در هر موردی... کلاً دوست دارم چیزای جدید یاد بگیرم.. همچنین یادگیری هر چه بیشتر در مورد رشته ی تحصیلیم و کامپیوتر، هر چند نکاتی که خیلی کوچیک، ساده و پیش پا افتاده به نظر برسن... من واقعا از کسی که حتی یه چیز کوچیک به من یاد بده ممنون میشم و سعی میکنم هیچ وقت یادم نره که اونو از کی یاد گرفتم....

دیگه فکر میکنم تا همینجا بس باشه....

منم علیرضا و محمد رو به این بازی دعوت میکنم....

 

.................................................................................

 

همونطور که میدونین چند وقت پیش من و علیرضا تو این وبلاگ با هم همکار شدیم... ولی می بینین که تو این مدت از علیرضا خبری نبوده... همونطور که خود علیرضا هم تو نظرات قبلی وبلاگ گفته، متاسفانه براش کسالت پیش اومده و هم اینکه خیلی خیلی سرش شلوغه و فرصت نمیکنه که نت بیاد... منم خبر زیادی ازش ندارم.... نمیدونم، شاید از بدی وبلاگ من بوده که درست از همون موقع که با هم همکار شدیم اینطوری شد... ولی اگه جنبه ی مثبتشو در نظر بگیریم می گم که به خاطر خیرِ وبلاگ من بوده که کاراش زیاد شده و مشغول انجام اوناس، آخه کارایی که داره انجام میده واقعا مفید و مثبته.... ( یه خورده مثبت فکر کنین! )

ولی جدا از شوخی، امیدوارم که حالش خوبِ خوب شده باشه و کاراش رو به خوبی و با موفقیت به پایان برسونه... و همچنین امیدوارم بازم بتونم شاهد حضور مفیدش تو وبلاگ باشم.... واقعا جاش خیلی خالیه...

با اینکه من نمیدونم که کِی میتونه به وبلاگ سر بزنه ولی بازم اونوبه بازی سال نو میلادی دعوت میکنم.....

 

  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:4  توسط راحيل | 
 

امروز واسه من یه جورایی با بقیه ی روزا فرق داره؛ امروز واسه من یه روز متفاوته، یه روز خاص. شاید به این خاطر باشه که امروز من وارد یه سال جدید، یه سال دیگه از زندگیم میشم...

امروز روزیه که من متولد شدم؛ متولد شدم که باشم، که زندگی کنم...

این یه سال که گذشت می تونم بگم سال متفاوتی واسه من بود. تو این سال بود که وارد دانشگاه شدم، این سال غیر از دانشگاه واسه من سالی بود که خیلی فعالیت داشتم و وقتمو به نسبت سالهای قبل بیخودی هدر ندادم، یعنی فکر می کنم اولین سالی بود که اینقدر فعال بودم، با خیلی از گروهها آشنا شدم و شروع به فعالیت کردم، با افراد خیلی زیادی آشنا شدم، بچه های خوبی که از آشنایی با اونا خوشحالم... خلاصه اینکه هر چند سختیها و تلخیهایی هم وجود داشته ولی در کل، نوزده سالگی یکی از سالهای پرخاطره و خوب زندگی من بود، امیدوارم اگه عمری بود سال دیگه همین موقع بازم بنویسم «از سالی که گذشت راضی و خوشحالم»....

.... خیلی دلم میخواد تغییر کنم، خیلی دوست دارم بهتر باشم، ولی نمیشه. نمیدونم چرا! شاید چون شرایط تغییر نمیکنه؛ همه چی هنوز همونطوره که بود، شاید با تغییر شرایط باشه که منم بتونم تغییر کنم. به نظرم سعی خودمو می کنم ولی بازم نمیشه... اگه تغییری هم باشه فقط دو سه روزه.... اطرافیان هم ازم میخوان که تغییر کنم ولی...

امروز که شروع یه سال دیگه از زندگیمه، بازم سعی میکنم، سعی میکنم و سعی میکنم........

از خدا ممنونم که به من فرصت داد تا زندگی کنم و خودمو تو این سن ببینم هر چند که خیلی وقتا ناشکر بودم و همش گله مند..... ولی واقعا ازش میخوام به من کمک کنه که خوب باشم، کمک کنه که دل کسی رو نشکنم و ...

خدا جونم! کمک کن تا کارایی که خوشایندته رو بتونم انجام بدم و از چیزایی که باعث ناراحتیت میشه دور بشم و دور باشم....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 1:9  توسط راحيل | 
 

سلام به همه ی دوستای خوبم

اول از همه از همتون ممنونم که به من و وبلاگم لطف دارین...

این چند روزه یه تغییراتی تو وبلاگ ایجاد شده که بهتر دیدم یه خورده در مورش براتون توضیح بدم که دیگه واسه کسی سوال پیش نیاد...

از این به بعد این وبلاگ دو تا نویسنده داره، یعنی توسط دو نفر اداره میشه و هر دو نفر مطلب پست میکنند، هر کدوم به اسم خودش... یکی که خودمم، اون یکی هم علیرضاست.

خب حالا این آقا علیرضا کیه؟! این آقا علیرضا غریبه نیست، آشناس... شاید شما بگین که ما اونو نمیشناسیم ولی انشاا... بعد از این بیشتر باهاش آشنا میشین... بدون تعارف میگم که علیرضا پسر خیلی خوبیه، همه فن حریفه، خیلی حالیشه، همیشه آماده ی کمک به هَمَس و خیلی چیزای دیگه که خودتون بعدا متوجه میشین....

راستش من به علیرضا پیشنهاد همکاری دادم و اونم قبول کرد و من از این به بعد افتخار همکاری با اونو دارم....

ممکنه تغییرات دیگه ای هم تو وبلاگ داشته باشیم، ولی هر چی باشه در جهت بهبود وضع وبلاگه....

 

خب، من از همین جا به علیرضا خوش آمد میگم: «علیرضا، به وبلاگ خودت خوش اومدی»، ازت ممنونم که پیشنهاد همکاری با منو پذیرفتی.... امیدوارم بتونیم همکارای خوبی واسه هم باشیم و همچنین وبلاگ خوبی داشته باشیم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 1:11  توسط راحيل | 
 

بزرگ ترین اشتباهات را کسانی مرتکب می شوند که فکر می کنند فقط دیگران اشتباه می کنند.

از آنان نباشیم که زنجیره ای از اشتباهات را گردن می نهند تا تنها یک اشتباه خود را توجیه کنند.

اشتباه نکردن ستودنی نیست، در اشتباه نماندن ستودنی است.

اگر فکر می کنید می شود اشتباه نکرد، اشتباه می کنید.

همه ی کشف ها و اختراعات پس از تجربه ها و اشتباهات فراوان به ثمر رسیده اند پس برخی را به دلیل اشتباهاتشان باید ستایش کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 4:59  توسط راحيل | 
 

یادم باشد

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار

خوش است

همه چیز رو به راه و

بر وفق مراد است و

خوب

تنها،

تنها دل ما دل نیست! آره.

 

« مجتبی معظمی »

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 0:8  توسط راحيل | 

 

 

جدیت مقصد را نزدیک می کند.                                                                                  شیللر

امید غذای روزانه بیچارگان است.                                                                             هرشل         

هر چه می درخشد طلا نیست.                                                                                   اسکار وایلد

هر کس فقیر و قانع باشد ثروتمند است.                                                                       شکسپیر
هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می آید.                                                                     کارلابل

وقتی کیسه خالی شد، دیر پر می شود.                                                                         ویکتور هوگو

امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان.                                             هوکو
هر روز مقداری از فبم و ثروت خود را وقف دیگران کنید.                                                 مهاویرا

آرزو قلابی است که هر چیز را به جانب ما می تواند بکشد.                                              کارنگی

اگر از انسان امید و خواب گرفته شود بدبخت ترین موجود روی زمین می شود.                     کانت

هرگز صبر و بردباری را از دست ندهید زیرا این آخرین کلیدی است که در را می گشاید.          تاکوپیری

جوان می تواند به آنچه می خواهد برسد. به شرط آنکه دست از دامن تصمیم استوار رها نکند.  توماس

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:58  توسط راحيل | 

سلام...

یکی دو روز پیش یه کتاب از کتابخونه ی دانشگاه امانت گرفتم، چون عجله داشتم متوجه نشدم که متنش چیه، فقط به خاطر اینکه تصویرسازیاش مالِ آقای فرزاد ادیبی بود اونو گرفتم که کاراشونو ببینم. امروز که وقت کردم و یه نگاهی بهش انداختم و مقدمش رو خوندم خیلی خوشحال شدم، خیلی زیاد. آخه فهمیدم از اون کتاباییه که من خیلی دوست دارم، کتابیه که همش جمله های کوتاهه که به صورت موضوعی دسته بندی شدن. وای نمیدونین چقدر خوشم اومد و چقدر دلم میخواد که این کتاب مال من بود. آخه شاید اصلا  نتونم پیداش کنم که بخوام بخرمش. دوست دارم تو وبلاگم از جمله های این کتاب استفاده کنم که شما هم بخونین، من که خوشم اومده، مینویسم شاید شما هم خوشتون اومد. اصلا  نمیدونم کدوم موضوعش رو انتخاب کنم و بنویسم، در مورد بعضی از موضوعاش جمله های زیادی نوشته ولی بعضیاش هم چند تا جمله بیشتر نیست. اونایی که زیادن، چند تاش رو مینویسم. نمیدونم کدوم موضوع رو اول انتخاب کنم........ خب، اول از همه «شیطان» ....

آها، راستی یادم رفت بگم که، طبق گفته ی خود مولف: «همواره خواسته ام که این جملات را کاریکلماتور ندانند و نخوانند که بیش و پیش از آن که این جملات بازی و تفنن با کلمات باشند، در پی طرح نکته ای تازه یا نگاهی تازه از منظری نو، به مسائل مهم و دغدغه های اساسی انسان است.»

 

      «شیطان»

 

  • اولین کسی که شیطان را فریب داد، خودش بود و این گونه شیطان، شیطان شد.
  • هیچکس در لحظه های تنهایی، تنها نیست. شیطان زانو به زانوی او نشسته است.
  • احتیاط کنید، هیچ جاده ای بی خطر نیست. شیطان بر «صراط مستقیم» نشسته است.
  • اگر شیطان نبود، آدم، آدم نمی شد.
  • شیطان پس از شش هزار سال عبادت، صندلی آسمانی اش را از دست داد. صندلی های زمینی چه قدر معتبرند؟
  • کویر زدایی کنیم، شیطان هر روز در ما به گسترش کویر می اندیشد.
  • شیطان اهل محکم کاری است، تا بر قلب ها قفل نزند، بیرون نمی رود.
  • وقتی بی برنامه باشیم، بزرگترین برنامه دار (شیطان) برایمان برنامه ریزی خواهد کرد.
  • اگر ما نبودیم شیطان هنوز آسمان نشین بود. شیطان را ما بیچاره کرده ایم!
  • هیچ کس به تنهایی بیهودگی، تن نمی دهد مگر آن که شیطان همنشین خلوت اوست.
  • وقتی اراده ها تعطیل می شوند، شیطان تصمیم می گیرد و اراده می راند.
  • شیطان برای ورود به سرزمین قلب، به هیچ کس گذرنامه نشان نمی دهد.
  • امید، «برادر» ایمان است و یأس، «پسر» شیطان.

 

نام کتاب : گلبرگ ها+ تافا 

(طبق گفته ی خودِ مولف : تافا در گویش دزفول - زادگاهم-  به معنی موج هاست.)

تالیف : دکتر محمد رضا سنگری

تصویرسازی  و صفحه آرایی : فرزاد ادیبی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 2:46  توسط راحيل | 

   

       باد به قلب دختر رسید؛ هوهو کشان، سرد سرد.

-          برخیز و با های نفس هایت بخارم کن، آبم کن، بسوزان.

دختر سر از تنهایی بیرون کشید.

-     با من بودی؟ گمان نکنم کسی در کنج ترین نقطه زمین، دورافتاده ترین دختر زمان را لحظه ای دیده باشد. ای کاش گفته باشی شاید! شاید با من بودی.

باد بر بلندای مژگان دختر نشست و حلقه در اندامش زد.

-          با تو بودم دختر! رحمانم گفته که از تمام رودهای جهان در تو قطره هست. از تمام باغ های زمین در تو غنچه هست. پس پای بکوب، چرخ بزن.

دختر به قعر تنهایی خزید و ناامیدی بر او چیره گشت.

-          در پنج قاره، هفت آسمان و میلیون میلیون کوچه، تنها کوچه بن بست من از رحمت رحمانت خالی است!

چگونه پای بکوبم؟ چگونه چرخ بزنم؟ وقتی دل خوش ندارم.

باد پیچید و پیچید.

-          تو چنگی، نازی، آوازی!

-          رحمانم بهشت را جز به بهانه تو بر پدر و مادرت واجب نگردانید.

دختر اشک هایش را فرو خورد و به سختی خندید.

-          برو باد. به رحمانت بگو دختر تنها به رحمانیتت تو را میشناسد.

باد رفت و ابر بر آسمان دختر سایه زد.

-          منم ابر. مستعانم فرمان داده تا ببارم و از غبار زمینی پاکت گردانم.

دختر چشم هایش را بر هم گذاشت.

-          پس ببار و پاکم کن!

ابر بارید.

-     مستعانم گفته خاک تو را از مهر و گذشت و مهربانی سرشتم و در تو حتی ذره ای از کینه و نامهربانی نتافتم. پس با خدایت مهربان باش و صبوری پیشه کن!

ابر بارید و بارید. اشک دختر در سیل ابر گم شد.

-          ابر، به خدایم بگو، دوستش دارم، بگو کنج زخم خورده دلم را به امید مهر و استعانتش التیام می دهم.

ابر رفت و دختر هنوز در قعر تنهایی اش غمگین بود.

خورشید گونه های دختر را عاشقانه بوس زد.

-          منم خورشید، خدایم فرموده تنها بر قلب تو بتابم، خدایم گفته قلب دخترسردتر از زمین است.

دختر قلب سردش را از سینه درید.

-          بتاب خورشید، بتاب!! روزی در سینه قلبی آتشین داشتم که جز به مهر خدایم نمی سوخت.

خورشید بر بند بند قلب دختر تابید.

-     تو دختری؛ دُردانه خدا. خدایم بهشت را با همه عظمتش قربانی گام های تو کرده و صورتت را با مهر و یقین نقش داده است. تو دختری؛ دُردانه خدا. خدایم تمامی جهان را جز به بهانه دختری نیافرید.

دختر قلب آتشین را در سینه فرو کرد، اما هنوز در هاله اندوه گم بود.

درخت شاخه اش را بر گردن دختر آویخت.

-     منم درخت، قادرم فرمان داده تا تو را میوه ای بخشم که وجودت را از یاس و افسوس برهاند. قادرم فرموده که دختر برکت و رحمت خانواده است. از چه دلتنگی؟! که خدایم تاب دلتنگی ندارد.

-          دختر قلب آتشین را در سینه لرزاند. آسمان را نگاه کرد و خدا را دید.

-     خدایا من برگ نیستم، من باد نیستم، من دخترم؛ دُردانه تو. بر من ببخش نامهربانی ها و بگذر از دلتنگی هایم که تنها به ذوق محبت تو روز را به شب و شب را به روز می رسانم و جز محبتت و مهرت هیچ نمی خواهم.

 

(مریم قائم پناه)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:36  توسط راحيل | 

 سلام، سلام، بازم سلام...

خیلی خوشحالم، خیلی خیلی زیاد. اونقدر که گیج شدم چیکار کنم. خوشحالم به این خاطر که بالاخره بعد از مدتها می تونم به وبلاگم سر بزنم و مطلب پست کنم. خیلی وقت بود که تو خونه اصلا نمیتونستم وارد بلاگفا بشم و مطلب پست کنم و خیلی مشکلای دیگه که در مورد وبلاگم و کلاً سیستمم برام ایجاد شده بود ولی نمیتونستم هیچ کاری براش بکنم. حتی نمیتونستم نظراتی که برام دادن رو بخونم و...

تو این مدت وبم خیلی ساکن شده بود و خاک گرفته بودش ومن از این بابت خیلی ناراحت بودم. یاد اون ذوق و شوقی که روزای اول افتتاح وبلاگم داشتم می افتادم، خیلی بیشتر از این وضعی که پیش اومده بود ناراحت میشدم. تقریبا دو ماه و چند روز میشه که مطلب جدید نزدم ولی می بینم تو این مدت بعضی از دوستام من و وبم رو فراموش نکردن و مثل همیشه به من لطف داشتن و نظر هم دادن. من واقعا شرمنده ی این دوستام هستم، واقعاً ازشون ممنونم وامیدوارم بتونم جبران کنم. فکر میکنم تو این مدت خیلی از دوستام رو هم از دست دادم، خب حق هم دارن، حتما از من ناامید شدن؛ ولی من هیچ وقت اونا رو فراموش نمیکنم چون دوستای خوبی بودن....

امیدوارم در آینده ی نزدیک بتونم دوستای خوب دیگه ای هم پیدا کنم.

هرچند شاید از این به بعد هم نتونم زود به زود آپ کنم (چون درسهام واقعاً زیاده و هیچ روزی وقت خالی ندارم) ولی همین که میدونم چند وقت یه بار میتونم مطلب پست کنم، خودش برام دلخوشیه و منو خوشحال میکنه...

خب، حالا برای اول کار، فعلا به وبم یه فوت کوچولو میکنم تا یه خورده از خاکی که روشو گرفته کم بشه :

«یه جعبه بوسه»

آنها خانواده فقیری بودند. مرد وقتی دید دخترش جعبه ای را که میخواهد زیر درخت کریسمس بگذارد با کاغذ کادو مزین کرده، از کوره در رفت که «چرا پول صرف این کادو کرده ای.» با این همه، صبح روز بعد دختر کوچولو هدیه را به پدرش داد و گفت: بابا این مال تو.

مرد از این که با دختر کوچولوی خود چنین رفتاری کرده بود، شرمنده شد و کادو را باز کرد اما وقتی دید داخل جعبه خالی است دوباره خشمگین شد و با فریاد گفت: «نمیدونی وقتی به کسی هدیه ای میدی باید داخل اون چیزی باشه؟»

دختر کوچولو در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به پدرش نگاه کرد و با گریه گفت: «بابا جون این جعبه خالی نیست، من یه عالمه بوسه توی اون فوت کردم، همه اونا ما تو بابا.»

مرد دوباره شرمنده شد و دستهای خود را به دور دختر کوچکش حلقه کرد و با التماس خواست، او را ببخشد.

اندک زمانی بعد، دختر بچه بر اثر حادثه ای جان سپرد. او پیش از این به پدرش گفته بود از جعبه برای سالها نگهداری کند.

مرد هر گاه دلتنگ می شد به سوی آن بوسه های خیالی می رفت و عشق دختری را به یاد می آورد که آنها را داخل جعبه گذاشته بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:50  توسط راحيل | 

 

 ببر، نگاهي به بيرون قفسش انداخت و لبخند زد

گفت: «بيا اينجا پسر، مي خوام كمي باهات صحبت كنم.»

مي گفت:«منم يه روز درست مثل تو وحشي و آزاد مي دويدم

اما از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.

 

از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.

بهتره مراقب باشي وگرنه اونا تو رو هم اسير مي كنن

ناخونهاتو مي گيرن، موهاتو كوتاه مي كنن و ازت يه پيشي ترسو مي سازن،

از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.»

 

گفت:«پسرم، وقتي تو چمنها مي دوي

بهتره مراقب تموم تله هاي مخفي باشي

چيزهاي شيرين و خوشمزه به خوردت مي دن تا اونقدر چاق شي كه نتوني تكون بخوري

اونوقت ديگه از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.»

 

«از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.

بهتره مراقب باشي وگرنه اونا تو رو هم اسير مي كنن

ناخونهاتو مي گيرن، موهاتو كوتاه مي كنن و ازت يه پيشي ترسو مي سازن،

از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.»

 

«فقط يه قدم از جنگل تا باغ وحش فاصله است.

بهتره مراقب باشي وگرنه تو رو هم اسير مي كنن

ناخونهاتو مي گيرن، موهاتو كوتاه مي كنن و ازت يه پيشي ترسو مي سازن،

از جنگل تا باغ وحش فقط يه قدم فاصله است.»

 

«فقط يه قدم از جنگل تا باغ وحش فاصله است.

بهتره مراقب باشي وگرنه تو رو هم اسير مي كنن...»

 

 

گزيده ترانه هاي شل سيلور استاين

نام كتاب : غول دريايي

ترجمه ي عليرضا برادران

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:20  توسط راحيل | 

سلام

اين تابستون حسابي سرم شلوغه! اون طور كه دلم مي خواست نتونستم به وبلاگم برسم، از همه ي دوستاي خوبم كه اين مدت لطف داشتند و به وبلاگ من سر زدند تشكر مي كنم و ازشون عذر مي خوام كه نتونستم به وبشون سر بزنم و جوابگوي لطفشون باشم. اميدوارم به بزرگي خودتون ببخشيد...

 

چشمان مترسك را

با زغال ساخته اند.

گويي براي سياه ديدن پرندگان.

        *****

خورشيد تمام روز را

بي هيچ وقفه اي در آسمان مي گردد.

شايد به دنبال ذره اي تاريكي.

        *****

گويي بادبان دل قايق است

كه اينگونه آنرا با اندكي باد،

در دريا سرگردان مي كند.

        *****

پوستي به جا مي گذارد و مي گذرد،

شايد به يادگار دوراني از زندگانيش.

مار سياه.

        *****

در كنج ديوار،

عزلتگاهي براي خود بر پا كرده است

با تارهايش، عنكبوت.

        *****

«شهرام بابوي»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 2:59  توسط راحيل | 
 

"درآغاز هيچ نبود، کلمه بود وآن کلمه خدا بود"
و"کلمه" بي آنکه بخواندش، وبي "انديشه اي" که بداندش، چگونه مي توان بود؟
و خدا يکي بود وجز خدا هيچ نبود
و با" نبودن " چگونه مي توان "بودن"؟
وخدا بود و با او، عدم وعدم گوش نداشت،
حرفهايي هست براي "گفتن"،
که اگر گوشي نبود ، نگوييم
وحرفهايي هست براي نگفتن،
حرفهايي که هرگز سر به " ابتذال گفتن" فرود نمي آورند.
حرفهايي شگفت،زيبا واهورايي همين هايند،
وسرمايه ي ماورايي هر کس به اندازه ي حرفهايي است که براي نگفتن دارد،
حرفهايي بيتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،
کلماتش ،هر يک انفجاري را به بند کشيده اند،
کلماتي که پاره هاي "بودن" آدمي اند.....
اينان هماره در جستجوي "مخاطب خويشند،
اگر يافتند، يافته مي شوند......

در صميم "وجدان" او آرام مي گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند،
واگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش مي کشند
ودمادم، حريق هاي دهشتناک عذاب بر مي افروزند.
و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت،
که در بيکرانگي دلش موج مي زد و بيقرارش مي کرد
و عدم چگونه مي توانست"مخاطب او باشد؟
هر کس گمشده اي دارد،
وخدا گمشده اي داشت.
هر کسي دو تا است و خدا يکي بود.

هر کسي، به اندازه اي که احساسش مي کنند، "هست".
هر کسي را نه بدان گونه که "هست"، احساس مي کنند،
بدان گونه که احساسش مي کنند، "هست".

«دکتر شهيد علي شريعتي»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط راحيل | 
 

 

«بوز باد زمستاني، بوز تا مي تواني»

 

 

بوز باد زمستاني، بوز تا مي تواني،

چه كس گويد كه تو نامهرباني

به قدر قلب يك انسان فاني.

نفسهايت اگر گستاخ و تيز است،

دهانت را نه دندان هاي تيز است،

چو اجزاي تنت بسيار ريز است.

بخوان آواز و فريادي تو سر كن

درخت راج سرسبزي خبر كن،

رفاقتها چو آب روي كاهند،

محبتها كنون همچون سرابند.

تو هم پس هاي و هو كن راج تنها

كه اين سان زندگي شاد است و زيبا

 

بزن سرما،بزن اي آسمان سرماي جانسوز،

كه حالا كه ز خاطر رفته آن نيكي ديروز،

ندارد سردي تو آن چنان سوز.

اگر چه قلب هر آهي كني سنگ،

نباشد اين چنين دردآور و ننگ،

كه در خاطر نيايد يار يكرنگ.

بخوان آواز و فريادي تو سر كن،...

 

ترجمه منظوم : بهنام مقدم (م . رها)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:5  توسط راحيل | 
 

اگر حداكثر تلاشتان را كرده ايد، حتماً به موفقيت هايي هم رسيده ايد، قرار نيست همه به نهايت برسند. همه بهترين فروشنده يا بهترين بازيكن بسكتبال نخواهند شد، با وجود اين شما هم مي توانيد يكي از بهترين ها باشيد.                                                 

(مايكل جردن)

 

قدر اين لحظه كوتاه را بدانيد و عصاره هر لحظه را بگيريد، اين لحظه به زودي خواهد مرد و خوب يا بد هرگز با همان شكل برنخواهد گشت.                                                    (گيو ندولين بروكس)

 

نقص هاي ما بازگو كننده كارهايي است كه هيچ انساني نبايد مرتكب شود، اما افتخارهايي كه به دست آورده ايم به قله هايي اشاره دارد كه فتح آنها در انحصار نوابغ است.    

(نلسون ماندلا)

 

نيروي لايزال الهي كه در وجود ماست، زماني به كار مي افتد و ما را به تلاش وا مي دارد كه سرانجام، دريابيم سرنوشت در دست خود ماست و ما در قبال زندگي خويش مسئوليم. در اين هنگام است كه زندگي ما دگرگون مي شود و كم كم چيزهايي را كه آرزو داريم به چنگ مي آوريم.

(جوزف مك كلندون)

                                                                                                           

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 1:30  توسط راحيل | 
 

 

«روزي كه رفته باشم»

 

مهمان ها رفته اند

بشقاب هاي كثيف و خرده هاي نان

                          همه جا پراكنده اند

روي صندلي مي نشينم

دو پايم را دراز مي كنم و آه مي كشم.:

روزي كه من بروم،

كدام بشقاب كثيف را به جا گذاشته ام؟

كدام نان را خرد كرده ام؟

كدام آدم را روي كدام صندلي به خميازه واداشته ام؟

 

(هدا حدادي)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 3:32  توسط راحيل | 
 

امروز يه مطلب رو داشتم مي خوندم، با اينكه اين مطلب رو قبلاً در جايي ديگه خونده بودم ولي باز از معنا و زيبايي اون هيچي برام كم نشده بود. شايد شما هم اونو خونده باشيد ولي دوباره خوندن اون هيچ ضرري نداره. شايد باعث بشه كه يه كم به خودمون بيايم و كمي فكر كنيم ...

 

«فقط اگر خودم را تغيير مي دادم»

 

بر سنگ قبر كسي چنين نوشته بودند: آن هنگام كه جوان بودم و تخيلم مرز و محدوده اي نمي شناخت، در سر، آرزوي تغيير دنيا را مي پروراندم. بزرگ تر و خردمندتر كه شدم دريافتم جهان تغيير ناپذير است، پس افق انديشه ام را محدودتر كردم و بر آن شدم تا تنها كشورم را تغيير دهم. اما اين هم عملي نبود. پس از سالها زندگي و تجربه، نوميدانه آخرين تلاش خود را صرف تغيير خانواده ام كردم اما افسوس! آنها نيز كه نزديك ترين كسان من بودند، تغيير نكردند.

اكنون كه در بستر مرگ آرميده ام بناگاه حقيقتي را يافته ام: تنها اگر خودم را تغيير داده بودم آنگاه نمونه اي مي شدم براي اطرافيانم تا آنها نيز خود را تغيير دهند. با انگيزه و شوق آنها چه بسا كشورم نيز اندكي اصلاح مي شد، شايد مي توانستم حتي دنيا را تغيير دهم.

 

نظر شما چيه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:28  توسط راحيل | 
 

 كمي دير، خيلي دير است.

از آنچه به آساني به دست آمده، بد نگهداري مي شود.

معايب ديگران، معلمان خوبي هستند.

كسي كه نمي تواند گاهگاهي احمق شود، نمي تواند عاقل باشد.

سايه پيرمرد بهتر از تفنگ مرد جوان است.

هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادي شيرين تر خواهد بود.

ابلهان در كليه ي كارها فضولي و مداخله مي كنند، جز كار خود.

فراواني بيش از قحطي و گرسنگي آدم كشته است.

سه چيز ناخوانده وارد خانه مي شوند؛ پيري، وام، مرگ.

كسي كه مي خواهد درو كند، بايد بكارد.

روزي كه صبر در باغ زندگي ات برويد، به چيدن ميوه ي پيروزي اميدوار باش.

به اميد شانس نشستن همان و در بستر مرگ خوابيدن، همان.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 1:50  توسط راحيل | 

 

خب بعد از مدتها دوباره مي خوام در مورد شعرهاي (شل سيلور استاين) صحبت كنم. الان دارم دوتا از كتاباشو به اسمهاي (چراغي در زير شيرواني) و (جايي كه پياده رو به پايان مي رسد) رو مي خونم. البته دارم يادآوري مي كنم چون قبلاً خونده بودمشون.

شعرهاي شل رو خودش تصويرسازي كرده، البته نقاشي هايي طنزآميز كه وقتي بيشتر شعراش رو مي خوني بايد تصويرشم ببيني چون كاملاً به شعر ربط داره. حالا من چند تا از شعرهاي كوتاه اون كه به تصوير نيازي نداره رو براتون مي نويسم. اميدوارم خوشتون بياد.

 

 

«سنگ سخن گو»

 

چگونه بدانيم كه يك پنجره باز است؟

فقط يك سنگ پرتاب مي كنيم.

آيا صدايي داد؟

خير، نداد.

خوب، اين باز بود.

حالا بيا امتحان كنيم اين يكي را...

شترق!

اين باز نبود.

 

        ******

 

«نبرد»

 

دوست داري برات بگم

از اون شب هولناك،

وقتي كه من شجاعانه جنگيدم...

نه؟

باشه، نمي گم.

 

        ******

 

«گيتار من»

 

اوه فكر كن چقدر عالي بود،

اگر گيتاري داشتم كه هم مي خواند و هم مي نواخت.

خودش به تنهايي! – چقدر لذتبخش بود.

كاش يك گيتار داشتم كه به من احتياجي نداشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 2:40  توسط راحيل | 
 

خيلي وقت پيش، دوست خوبم (متولد ماه مهر) پيشنهاد داده بودند كه از سخنان دكتر شريعتي در وبلاگم استفاده كنم؛ ولي من هرچي سعي كردم و گشتم چيزي پيدا نكردم. امروز به طور اتفاقي يه قسمت از سخنان دكتر شريعتي رو ديدم كه خيلي ازش خوشم اومد. همين جا  از دوستم به خاطر راهنمايي ها و پيشنهاداي خوبش تشكر مي كنم.

من هميشه منتظر پيشنهاداي خوب دوستانم هستم.

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت، ولي دوست دارم از خاك گلويم سوتكي سازد و آنقدر مشتاقم گلويم سوتكي باشد به دست طفلي گستاخ و بازيگوش كه يكروز پي در پي دم گرم خويش را در گلويم سخت بفشارد و خاك خفتگان را آشفته سازد، بدين سان بشكند سكوت مرگبارم را.

                                                                                   (دكتر علي شريعتي)

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:49  توسط راحيل | 
 

آن كليد خدا كو؟

 

از خدا يك كمي وقت خواست

واي، اي داد بيداد!

ديدي! آخر خدا مهلتش داد

 

آمد و توي قلبت قدم زد

هر كجا پا گذاشت

تكه اي از جهنم رقم زد

 

او قسم خورد و گفت:

آبروي تو را مي برد

توي بازار دنيا

مفت،  قلب تو را مي خرد

 

آمد و دور قلب تو پيچيد

بعد با چاقوي تيز نامرئي اش

                  بال هاي تو را چيد

 

آمد و با خودش

كيسه اي سنگ داشت

توي يك چشم بر هم زدن

جاي قلبت

قلوه سنگي گذاشت

قلوه سنگي به اسم غرور

بعد از آن ريخت پرهاي نور

و شدي كم كم از آسمان، دور دور

 

برد شيطان دلت را كجا، كو؟

قلب تو، آن كليد خدا كو؟

اي عزيز خداوند!

پيش از آن كه درآسمان را ببندند

پيش از آن كه بماني

       تا ابد در زميني به اين دور و ديري

كاش برخيزي و با دليري

قلب خود را از او پس بگيري!

 

(عرفان نظر آهاري)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 2:27  توسط راحيل | 
 

سلام به همگي.

بالاخره امتحانات من هم تموم شد. خيلي وقته كه نتونستم مطلب جديدي بزنم، حالا ديگه با خيال راحت مي تونم به وبلاگم برسم. از همه ي دوستهاي خوبم ممنونم كه تو اين مدت به من لطف داشتن و منو فراموش نكردند.

امسال براي تابستان حسابي برنامه ريزي كردم البته اگه بهم نخوره. مي خوام نسبت به تابستانهاي قبل استفاده مفيد تري داشته باشم، چيزهاي جديدي ياد بگيرم كه برام كاربرد داشته باشه وهم اينكه در مورد رشته تحصيلي ام به من كمك كنه.

 

 

خط بد

 

او هر كاري مي كند خطش تربيت نمي شود. برايش حرف مي زند. نازش مي كند. تابش مي دهد. خط هاي حسابي را نشانش مي دهد. از خط هاي پدرمادردار برايش مثال مي زند. خط هاي امروزي را رديف مي كند. نه، باز هم خطش آدم نمي شود. دوباره به بي راهه مي زند و كج و كوله مي شود.

او براي خطش جاده رسم مي كند. كاغذ خط دار زير دستش مي گذارد. علامت گذاري مي كند. نه، دوباره راه خودش را مي رود. تاب برمي دارد. قلمبه مي شود. گلوله مي شود. قل مي خورد و رو به پايين مي رود. به زمين نخورده، قيژي مي كند و اريب مي رود رو به بالا.

او خط بدش را مي فرستد كلاس خوش خطي. معلم خصوصي برايش دست و پا مي كند. سي دي آموزشي كرايه مي كند. نه، درست نمي شود. بك ذره خوب است. و بعدش كله معلق مي زند.

او دست خطش را مي گيرد. آرام مي بردش جلو. خط بد يك قدم خوب مي رود، دو قدم، سه قدم، قدم چهارم سقوط مي كند و مي افتد.

او عصباني مي شود. خط بد را تهديد مي كند. برايش خط و نشان مي كشد. مي گويد هر جور كه مي خواهد باشد، ديگر مهم نيست. و مي گذارد و مي رود.

خط بد گلوله مي شود. مچاله. تنها. رنج مي كشد. روزها و شب ها، فايده ندارد. همه چيز تمام شده، خط بد مي نشيند و خوش خط ترين نامه را براي او مي نويسد.

 

اعظم حسن (ترنج)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 1:15  توسط راحيل | 
 

دوستان خوبم سلام.

از همين اول يه عذرخواهي حسابي بهتون بدهكارم. اين مدت، اينقدر سرم شلوغ بوده و هست، اينقدر كاراي دانشگاه زياده (مي گم اينقدر، منظورم خيلي خيلي زياده) كه اصلاً فرصت نداشتم داخل وبلاگم مطلب جديدي بزنم.

اين چند وقته هول تحويل كارها از يه طرف و هول وبلاگ از يه طرف ديگه تو دلم بود، ولي اصلاً نتونستم به وبلاگم برسم؛ ببخشيد.

از دوستهاي خوبم كه لطف كردن و براي وبلاگم نظر دادن و من نتونستم به وبلاگشون سر بزنم هم عذر مي خوام.

هفته ي بعد زمان تحويل كارهاي پايان ترمه، پس دوباره نمي تونم مطلب جديدي بزنم.

 تا بعد خداحافظ

 

مويه

 

تمام دشت را با خويش بردن،

به باران تبديل شدن،

ريشه ها را وسوسه كردن،

چنين مي خواهم.

اطعام كامل مغز.

نمي خواهم تنها همان لحظه ي كوتاهي باشم

كه ذهن تو را

درگير كرده است.

كلارا خانس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 6:40  توسط راحيل | 

 

·        زاغها در همه جهان سياه رنگ هستند.

·        كلمات حباب هستند و اعمال قطرات زر.

·        يك پر پرتقال مزه همه پرتقال را مي دهد.

·        وقتي عجله مي كني در را بر روي احتياط مي بندي.

·        گلسرخ فقط براي كسي كه آن را مي چيند خار دارد.

·        وقتي كفش گشاد مي پوشي پس آماده زمين خوردن باش.

·        حتي اگر كنار جنگل زندگي مي كني، ارزش چوب را فراموش نكن.

·        مردي كه با زحمت كار مي كند با خوشحالي دسترنجش را مي خورد.

·        مردي كه فقط دنبال سير كردن شكمش است، عقلش را گرسنه نگه مي دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:28  توسط راحيل | 
 

متوجه شدم فونتهايي كه من در وبلاگم استفاده مي كنم رو شما اونجوري كه هست نمي بينيد ( فكر نكيند من اينقدر بي سليقه هستم ).

از همين جا ازتون عذر خواهي مي كنم اگه فونتهاش طوري شدن كه خوندنشون سخت بوده. از اين به بعد با يه فونت ساده مي نويسم.

راستي، حتماً تا حالا فهميدين كه من بيشتر پنجشنبه، جمعه ها مطلب جديد پست مي كنم؛ ببخشيد دير به ديره، چون كارهاي دانشگاه واقعاً زياده.

 

در قلب خود بنويسيد هر روز بهترين روز سال است.

سعي كن مشكلات را به جاي بزرگ كردن حل كني.

حكيماني كه حكمت يافتند، به خاموشي و تفكر دست يافتند.

كساني كه با افكار خوب و عالي دمسازند هرگز تنها و بي مونس نيستند.

اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معنايي نداشت.

زندگاني و حيات يعني همان دقايق و ساعاتي كه با كمال شتابزدگي انتظار گذشتن آن را داشتيم.

كسي كه اندرز ارزان را رد مي كند طولي نمي كشد كه پشيماني را با قيمت گراني خريداري خواهد كرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:34  توسط راحيل | 
 

مي خوام يه شعر ديگه از (شل سيلور استاين) براتون بنويسم كه از كتاب (غول دريايي) اون انتخاب كردم. اميدوارم خوشتون بياد.

غول دريايي

 

واي، غول دريايي

از آب بيرون اومده،

ممكنه همه رو بخوره،

ولي منو نمي خوره.

نه، تو منو نمي خوري،

غول پير!

تو مي توني همه رو بخوري،

ولي منو ن‍....

 

نام كتاب : غول دريايي

گزيده ترانه هاي شل سيلور استاين

ترجمه : عليرضا برادران

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:28  توسط راحيل |